دانه هاي سفيد برف نويد تولد كسي را مي دهند: تولد كسي كه مهر و وفا و عشق و صفا را باهم برايم معني كرد ...
در آستانه تولدت، صميمانه ترين درودهايم را تقديم تو مي كنم: تويي كه فكرت اندوه از سينه ام مي زدايد و ديدارت گره از چهره ام مي گشايد ...
مي داني همه زندگي ام هستي؟ مي داني زندگي را تو برايم زيبا كردي؟
فقط يك سال است از نزديك مي شناسمت، اما از همان روز كه به دنيا آمدي، خدا عشق تو را مثل رازی در قلبم نهاد ...
در اين سال ها، در كنارت نبودم، اما عشقت در دل و جانم بود ...
می دانستم یکی مثل تو به این دنیا آمده و جايي همين اطراف است و این دل من است که خودش مي داند چگونه بايد تو را پيدا كند ...
لحظه به دنیا آمدنت لحظه شکفتن غنچه ای بود در میان گل برگ های سرخ قلبم که باغ وجودم را گلستان كرد ...
تولدت مبارك!
كمتر كسي باور مي كرد كه يك آشنايي ساده به عشقي آتشين تبديل شود، اما آتش عشق ميان ما روز به روز شلعه ور تر شد و گرماي آن زندگيمان را پر حرارت تر كرد ...
برق چشمانت آرامش را به من هديه مي دهد و خنده هايت آنقدر زيباست كه چيزي در دنيا نمي تواند جاي آن را بگيرد ...
ما يكديگر را دوست داريم و به هم ايمان داريم و شايد به همين دليل است كه سختي هاي راه را يكي پس از ديگري پشت سر گذاشتيم و خواهيم گذاشت ...
اكنون كه عشق ما از دوست داشتن هم فراتر رفته است، مي خواهم احساسم را با كلمات به گوش تو برسانم و به تو قول دهم كه هميشه در كنارت خواهم بود، محكم تر و استوارتر از هميشه ...
مدتي است عاشق باران شده ام! آخر مرا ياد تو مي اندازد! تويي كه مثل باران بر مي باريده اي، تويي كه حرف هايت مثل باران بر شيشه زلال قلبم مي نشيند، تويي كه بوي باران مي دهي و تويي كه خود باراني: باران رحمت خدا.
تو باراني! باراني كه با ترانه، با گهرهاي فراوان، مي خورد بر بام خانه! خانه دل!
آري! تو خود باراني كه رايحه دلنشين مزرعه هايي را كه يادآور دوران شيرين كودكي است، برايم هديه مي آوري.
دوستي مي گفت: ساحل دلت را به خدا بسپار تا بهترين قايق را برايت بفرستد. من هم چنين كرده بودم و روزي كه تو را ديدم، بهترين زورق دنيا در مسيرم قرار گرفته بود ...
هرگز از من دور نبوده و هميشه با من مهربان بوده اي. مهرباني ات را مي ستايم ...
دل تو درياست و دل من خانه تو ...
هر گاه به گذشته ها مي انديشم، يقين مي كنم كه خدا تو را برايم فرستاد. دير زماني بود كه خسته و نالان از گذشته، روزها را از پي هم بدرقه مي كردم و نااميد از مهر زمانه، روزگار سپري مي كردم ...
اما، تو آمدي و با آمدنت خستگي ها جاي خود را به شادابي داد. سختي ها از زندگي ام رخت بربست و روزگار با من مهربان شد. دلم كه از نامهرباني هاي زمانه سخت به تنگ آمده بود، با برق چشمان كهربايي ات نرم و مهربان شد و نااميدي و ناخوشي براي هميشه از زندگي ام رخت بربست.
عشق من آفتابي است كه وقتي سردي سراپاي وجودم را فرا گرفته، گرمم مي كند. او در عين حال، آبي سرد و گواراست كه در اوج تشنگي سيرابم مي كند ...
عشق من روح روح من است، چرا كه از رازهاي پنهاني روحم خبر دارد و وقتي سرمست از خوشي هستم، او نيز در كنار من خنده سر مي دهد ...
عشق من نزديك تر از نفس هاي من و دليل تپش قلب من است. او را دوست دارم، چون هميشه و در هر حال، بسيار بيشتر از آن چيزي كه لايق بوده ام، با من خوب و مهربان بوده است ...
عزيزم! تو را دوست دارم، نه با ژرفا و پهنا و بلندايي كه مي شود تصور يا تجسم كرد، بلكه به وسعت مهرباني و زيبايي تو ...
آن هنگام که خسته از کار روزانه به آشیانه باز می گردم، گاهی آن قدر رنجورم که گویی از نـبردی سخت و دشوار باز می گردم، اما وقتی خنده ات در آسمان رها می شود و عاشـقانه مرا می جوید، درهای بسته زندگی به یکباره به رویم گشـوده می شود ...
نان را، آب را، و حتی هوا را از من دریغ کن، اما خنده هایت را دریغ مکن ...
دلم برايت تنگ شده است: براي تو كه زيبايي روحت را مي ستايم و مهرباني ات را مي پرستم. براي تو كه مي داني "گذشت" چيست و "وفادار" كيست ...
دلم برايت تنگ شده است: براي تو كه زيور و زينتت سادگي و بي ريايي است و گوهرت نجابت ...
اي همه چيز من! هر گز دوست ندارم چشمان كهربايي ات را باراني ببينم ...