حتما براي شما هم پيش آمده كه با ديدن يا شنيدن چيزهايي بگوييد: جل الخالق! واقعا كه آخر الزمان شده است! اين مساله امروز براي من پيش آمد.
يكي از همكاران كه يك پسر چهار ساله دارد، تعريف مي كند: براي اين كه فرزندم بداند بر كارهايش نظارت دارم و كاري را بدون اجازه انجام ندهد، به او گفتم: ببين عزيزم! بابا مامان ها از هر كاري كه بچه ها انجام مي دهند، اطلاع دارند و مي دانند كه آنها كجا بودند و چه كار مي كردند.
چند روزي گذشت و يك روز كه تازه از مهد كودك آمده بود، از او سوال كردم: خوب! تعريف كن ببينم امروز چه كار كردي؟! هر چه منتظر شدم، پاسخي نشنيدم. يك بار ديگر كه پرسيدم، با اوقات تلخي گفت: چرا مجبورم چيزهايي را كه خودتان مي دانيد، دوباره تعريف كنم؟ مگر نگفتيد بابا مامان ها از هر كاري كه بچه ها انجام مي دهند، اطلاع دارند؟!!
مدتي است كه افراد حقيقي و حقوقي با اطلاع رساني در خصوص رخدادها و كنفرانس هاي معتبر به نوعي وانمود مي كنند نقشي در آن رويداد دارند. بنده هم براي عقب نماندن از اين قافله، قصد دارم در خصوص بيست و سومين كنفرانس سالانه ي دانشگاه هاي باز آسيا كه از ســوم تا پنجـم نوامـــبر (12 تا 14 آبان) در ايــران برگزار مي شود، اطلاع رساني نمايم!
کنفرانس دانشگاه هاي باز آسيا همه ساله با هدف آشنايي دانشجويان و اساتيد كشورهاي مختلف با فرهنگ، روابط اجتماعي و آداب و سنن يكديگر، معرفي اساتيد موفق در زمينه ي آموزش از راه دور، ارائه ي آخرين دستاوردها و پديده هاي علمي- پژوهشي- آموزشي در اين دانشــگاه ها، و همچنين،آشـنايي با ديدگاه ها و نگرش هاي مختلف جوامع دانشگاهي در خصوص دو روش آموزش عالي سنتي و باز، و مقايسه آنها با شرايط و امكانات جـوانان، و بررسـي وضعيت اعضاي علــمي دانشـگاه هاي باز، در يکي از کشــورهاي آســـيايي تشکيل مي شود.
كنفرانس سال جاري با عنوان "ارزيابي نظام هاي آموزشي باز و از راه دور سال 2009" برگزار خواهد شد و ميزبان آن دانشگاه پيام نور است. (با كليك بر روي نوشته هاي آبي رنگ، وارد وب سايت هاي مرتبط خواهيد شد)
اين روزها به شدت دلم گرفته است و خيلي دوست دارم فارغ از هياهوي زندگي پايتخت، مدتي به سفر بروم. اصلا دوست دارم براي هميشه در زادگاهم زندگي كنم و اندك آموخته هايم را در اختيار نو آموزان آن ديار قرار دهم. پدرم هم با من موافق هستند، اما مادرم مي گويد: پايتخت جاي پيشرفت است.
نمي دانم چرا در اين چند سال هرگز نتوانستم بفهمم پيشرفت يعني چه؟ اگر پول است كه همه جا مي توان كار كرد و موفق بود. اگر تحصيل است كه نخستين دانشگاه ايران پس از تهران، در تبريز بنا شده است ...
مانوس بودن با ترجمه و ادبيات باعث شده است در اين موارد هميشه سخنان بزرگان علم و ادب برايم تداعي شود. چند مورد از نظرات آنها را در مورد خوشبختي برايتان مي نويسم:
نمي دانم چرا همه از من مي پرسند خوشبخت هستم يا نه؟ خير! من خوشبخت نيستم، ولي از اين بابت احساس بدبختي هم نمي كنم. (آلن بنت)
جوان كه بودم فكر مي كردم خوشبختي يعني پول و قدرت. حالا مي بينم درست فكر مي كردم. (گيهان ويلسون)
برخي آدم ها اين قدر بدبخت هستند كه حتي به بدبختي ها و گرفتاري هاي خود هم مي نازند. (برتراند راسل)
كساني كه مي گويند پول خوشـبختي نمي آورد، ولخـرج هاي بي اسـتعداد هستند. (وينستون چرچيل)
شايد پول خوشـــبختي نياورد، ولي حداقل جلوي بدبخــتي را مي گــــيرد. (ناشناس)
خوشبخت آن که خورد و كشت و بدبخت آنکه مرد و هشت. (سعدي شيرازي)
خوشبختي فرصتي كوتاه است ميان دو بدبختي. (دن ماركويس)
هشت سال پيش در سازماني مشغول كار بودم كه بنا به دلايلي نمي توانم اسمش را در اينجا ذكر كنم. مدير ما فرد بسيار سختگيري بود كه مدام به ارتقاي بيلان كار سازمان فكر مي كرد. البته اين مساله به خودي خود ايرادي نداشت، چرا كه همگان تلاش براي خدمت رساني را امري نيكو و پسنديده مي دانند. اما مشكل اين بود كه كمتر كاري به دست ايشان يا مجموعه ي ايشان (كه ما باشيم!) انجام مي شد. وظيفه ي ما اين بود كه كار ديگران را رصد كنيم و آن را با تغييراتي به اسم خودمان تمام كنيم. در مواردي هم كه اين كار خيلي "تابلو" بود، چند روز مانده به پايان كار، آن را در بوق و كرنا مي كرديم تا همگان فكر كنند نقشي در آن كار داشته ايم!
راستش اتفاقي افتاد كه ياد خاطرات آن دوران افتادم. امروز داشتم از جايي رد مي شدم كه بيلبورد بزرگي توجهم را جلب كرد. مطالب آن را كه خــــواندم، ديدم مربوط به برگـــزاري یک نمایشگاه نقاشی است، اما اطلاع رساني آن راِ، بدون هیچ دلیل خاصی، يك "سازمان" ديگر انجام داده است تا اين گونه به ذهن متبادر شود كه سازمان مذكور هم نقشي در این کار "هنری" داشته است!
مطلبي را كه با خون دل و سختي فراوان، "لابه لاي" كارهايم ترجمه كرده بودم، در يك وب سايت نسبتا معتبر منتشر شد. راستش با اين كه انتشار كارهايم در وب سايت ها، مجلات و نشريات مختلف برايم تازگي ندارد، اما بايد اقرار كنم وقتي نوشته ها يا ترجمه هايم را در جايي مي بينم، حس خوبي به من دست مي دهد.
به پايان نوشته نزديك مي شدم كه احساس كردم تغييراتي در آن به وجود آورده اند. ادامه ی مطلب را که خواندم، متوجه شدم بخش پاياني اصلا كار من نيست و از جاي ديگري "كپي" شده است.
ناراحتي من زماني بيشتر شد كه ديدم "نويســنده ي" محترم با كمال وقاحت، مشــخصات خود را هم در زير ترجمه ي من درج كرده و از خوانندگان محترم خواسته است براي كسب اطلاعات بيشتر به وی ایمیل بزنند!
بسيار دلخور شدم و همان اول وقت، دلخوري ام را با يكي از دوستان در ميان گذاشتم. البته، از آن جا كه ایشان فرد بسيار ملايمــي هستند، مدام سعي داشتند من را آرام كنند؛ اما متاسفانه ناراحتی من بسیار فراتر رفت و صحبت هاي من رنگ خودستايي گرفت، به گونه ای که مدام از هنر نويسندگي ام تعريف مي كردم و از این ناراحت بودم که نوشته ام مورد سرقت عده اي عناصر ضد فرهنگ واقع شده است!
حالا براي اين كه از من خرده نگیرید و کمی دلتان خنک شود، جملات زير را بخوانيد:
كار كسي كه مدام از نوشته هاي خود تعريف مي كند، به همان اندازه ناخوشايند است كه مادري از نبوغ فرزندانش بگوید! (بنجامين ديزريلي)
نويسنده ي خوب كسي نيست كه از ديگران تقليد نمي كند، بلكه كسي است كه ديگران نمي توانند از كار او تقليد كنند. (فرانسوا رنه شاتو بريان)
سال ها طول كشيد تا بفهم استعداد نويسندگي ندارم، ولي ديگر دير شده بود و نتوانستم دست از كار بكشم، چون خيلي مشهور شده بودم. (رابرت بنچلي)
اگر نتوانيد با نوشته هاي خود زهرتان را به دشمنان تان بريزيد، به نظر من بي خود مي نويسيد! (كينگزلي آميس)
عصر پنجشنبه در موسسه ي آموزشي يكي از دوستان "ارائه ي مطلب" داشتم و تعدادي از دوستان هم به دليل لطفي كه به من دارند، در جلسه شركت كرده بودند. پس از بيست دقيقه، عده اي از مدعوين جلسه را ترك كردند. چهل دقيقـه ي بعد بيشـتر صندلي ها خالي شد و زمــاني كه سخنراني ام به پايان رسيد، فقط مي توانستم دوستان خيلي نزديك را ببينم كه آنها هم به دليل رو دربايستي سالن را ترك نكرده بودند.
ناخودآگاه به ياد نظر معروف "استيون ليكاك" افتادم كه مي گويد: اكثر آدم ها معمولا 10 دقيقه پس از آغاز سخنراني از سالن خارج مي شوند، اين زمان براي آدم هاي باهوش كمتر از پنج دقيقه است و براي آدم هاي فهيم نزديك به صفر؛ چرا كه يك انسان فهميده پا به جلسه ي سخنراني نمي گذارد!
من متولد ماكو هستم كه شمالي ترين و غربي ترين نطقه ي ايران است. شهر ما از سه طرف با كشورهاي آذربايجان، ارمنستان، و تركيه همسايه است و فقط از طرف جنوب به تبريز و خوي راه دارد.
از آن جا كه تبريز و خوي از شهرهاي بزرگ آذربايجان هستند و از طرفي اين دو شهر، تنها شهرهايي هستند كه در مجاورت ماكو قرار دارند، زياد به آن دو شهر مي رفتيم. از آن شهرها هم مانند زادگاه خودم، خاطرات زيادي دارم كه برخي از آن ديده ها و شنيده ها، در دراز مدت به اخلاق و خلق و خوي من تبديل شده است.
يكي از اين خاطرات، خاطره اي است كه از بازار تبريز دارم. مي دانيد كه اين بازار، بزرگ ترين بازار سرپوشيده ي دنيا و يكي از جاذبه هاي گردشگري تبريز است و صاحبان حرفه هاي زيادي در آن جا مشغول فعاليت هستند.
كار در بازار تبريز بيش از آن كه رقابتي باشد، رفاقتي است و خوب يادم مي آيد وقتي صاحب يك مغازه در يك روز فروش خوبي داشت يا سفارشات زيادي مي گرفت، اگر همسـايه اش نتوانسته بود به اصـطلاح بازاري هاي تبريز "سفته كند"، از حوالي عصر به بهانه هاي مختلف، مشتري هاي بعدي را به مغازه ي همسايه ارجاع مي داد و يا حتي در مواردي كركره ي مغازه را پايين مي كشيد و راهي منزل مي شد تا همسايه اش هم بتواند "كسب" كند!
اين منش بزرگوارانه را مقايسه كنيد با رفتارهاي امروز برخي از ما كه در تخريب يكديگر يد طولاني داريم. اگر در دانشگاه يا اداره اي شاغليم، در اكثر موارد، نه تنها حاضر نيستيم كمكي به همكارانمان بكنيم، بلكه در مواردي سعي مي كنيم با ضعيف تر جلوه دادن آنها خودمان را بيشتر مطرح كنيم! به راحتي دروغ مي گوييم و تحصيلات، سواد، معلومات و حتي رتبه هاي علمي آنها را زير سوال مي بريم تا به اصطلاح بيشتر ديده شويم، غافل از اين كه عزت و ذلت به دست خداست.
اگر هم مغازه داريم، به راحتي به خدمات يا كالاي مغازه ي بغلي "مارك تقلبي" مي زنيم تا خودمان سفارش بيشتري بگيريم يا فروش بيشتري داشته باشيم! واقعا به كجا مي رويم و چرا اين گونه شده ايم؟ ...
بچه كه بودم، آرزوهاي زيادي داشتم. در آن دوران برخي از بستگانم براي تحصيل، راه خارج از كشور را در پيش گرفتند و من هم كه كودكي دبستاني بودم، رمز پيشرفت را رفتن به اروپا و آمريكا مي دانستم. براي همين، هميشه از دوستانم مي پرسيدم: بزرگ كه شديد به كجا خواهيد رفت؟ يكي مي گفت: انگليس، ديگري فرانسه را دوست داشت و يكي از دوستانم هم به طعنه مي گفت: شبه جزيره ي حجاز!
آرزويم اين بود كه پزشك شوم. البته بعدها تصميم گرفتم هنر پيشه شوم و اتفاقا در كارم موفق بودم و تا مسابقات كشوري هم پيش رفتم. در دوران راهنمايي عاشق ورزش شدم، ولي هرگز نتوانستم ورزشكار قابلي شوم و فقط در سطح مدرسه موفقيت هايي به دست آوردم! در سال اول دبيرستان به موسيقي رو آوردم و خيلي زود هم پيشرفت كردم، ولي دو سال بعد، با خواندن زندگينامه ي ناصرخسرو، توبـه كردم و به عرفان رو آوردم! سپس وارد دانشــسراي تربيت معلم شدم تا آموزگاري دلسوز براي نو باوگان اين سرزمين كهن باشم.
دو سال بعد، عشق تحصيل در پايتخت به قدري مرا از خود بي خود كرد كه كار معلمي را رها كردم و به شوق تحصيل در مدرسه ي عالي ترجمه ي دهه ي 50، كه ناصر حجازي سرمربي تيم محبوبم در آنجا تحصيل كرده بود، (دانشگاه علامه طباطبايي كنوني) راهي تهران شدم!
روزها از پي هم آمـد و تا به خودم آمدم ديدم سي و دو سال از عــمرم بر باد رفتـه است و هــنوز هـــم نمي دانم مي خواهم چه كاره شوم؛ چون سال گذشته رشته ام را تغيير داده ام و دوباره به شوق روزهاي شيرين معلمي، در حال تحصيل در رشته ي آموزش زبان انگليسي هستم.
فقط اميدوارم در پيدا كردن راه زندگي، اين گونه در هزارتوي دنياي مادي گير نكنم. اميدوارم بنده اي صالح باشم و نافرماني حق نكنم. از خدا مي خواهم به من توفيق دهد فرد مفيدي براي خلق الله باشم و خداي ناكرده با دست و زبان كسي را آزار ندهم و در يك كلام عاقبت به خير شوم.
حتما مي دانيد اولين بار واژه ي نوستالژي را يك پزشك سوئيسي به نام "ژوهانس هوفر" به كار برد. يكي از بيماران وي، دانشجويي بود كه براي تحصيل از شهر برن به بازل آمده بود. هوفر دريافت كه اين فرد مشكل جسمي ندارد؛ بلكه از لحاظ روحي بيمار است و به قول روان پزشكان امروزي، دچار "اختلال انطباقي" است؛ چرا كه وقتي اين دانشجو به پيش خانواده ي خود بازگشت، مشكل او نيز برطرف شده بود.
اين پست را به اين دليل به نوستالژي اختصاص دادم كه خودم هم احساس دلتنگي دارم! يك حس تلخ و شيرين در وجودم است كه مدام مرا به قلعه قبان ماكو مي برد؛ از آن جا به مسجد مطلب خان خوي، و از آن جا به بازار تبريــز و كتاب فروشي هاي خيابان فردوسي!
چند روز پيش براي كاري به خوي رفته بوديم. راستش آن حسي كه از تماشاي ديوارهاي گلي مسجد مطلب خان به من دست داد، هرگز برايم قابل وصف نيست. حالا هم خيلي دوست دارم به اروميه بروم و در خياباني كه زماني اداره ام در آنجا بود، قدم بزنم. جالب است كه حس مذكور را در مورد ميدان انقلاب و منطقه ي سعادت آباد تهران هم دارم؛ ولي مثلا در مورد خيابان آفريقا ندارم!
مي دانيد چرا؟ چون خيلي زود دير مي شود. خيلي زود دوران جواني و سازندگي سپري مي شود و انسان وقتي به خود مي آيد، مي بيند فقط ايـام را سپري كرده و توشه اي نيــندوخته است. وقتي اين احســـاس به آدم دست مي دهد كه از فرصت ها استفاده نكرده و همه را به بطالت گذرانده است، آن وقت است كه يك حس دلتنگي به انسان دست مي دهد. خود من، هميشه دلتنگ روزهايي مي شوم كه مي توانستم با تلاش و كوشش، روزهاي بهتري را بسازم؛ اما با سهل انگاري و خيره سري آنها را تلف كردم. مي شد درس بخوانم و پزشكي حاذق شوم. مي شد ...
اميدوارم همه عاقبت به خير شويم و در روزي كه فرصتي براي جبران نيست، از كارهاي كرده و ناكرده، و سخنان گفته و ناگفته، نادم و پشيمان نباشيم.
يكي از اتباع آلمان شرقي آن روزها، پس از كلي تلاش، سرانجام کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانســــــورچي ها همه ي نامــــه ها را مي خوانند، به دوسـتان اش مي گويد: "بياييد يک رمـــــــز تعيين کنيم؛ اگر نامه هايي که مي فرستم، با مرکب آبي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است؛ ولي اگر با جوهر قرمز بنويسم، يعني سراپا دروغ است." يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده بود: "اينجا همه چيز عالــــي است، مغازه ها پر از كالا هستند، غذا به حد وفـــــور يافت مي شود، آپارتمان ها همه بزرگ و راحت هستند، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي روسي مي بيني كه مشتاق گفتگو با خارجي ها هستند. تنها چيزي که پيدا نمي شود، مرکب قرمز است."