تبليغاتX
پژواک
حکایات و روایات

استاد بهزاد فراهاني مي گويد: ده ساله بودم كه براي تماشاي نمايشي كه مرحوم جعفري به روي صحنه برده بود، به مجموعه ي باربد رفتم.

قيمت بليت پنج تومان بود و من چهار تومان بيشتر نداشتم. هر چه به مرد بليت فروش اصرار كردم كه با اين پول يك بليـت به من بدهد، قبول نكـرد و در مقابل اصـرار هاي من به مرد قـوي هيكــلي كه آنجا بود، اشــاره كرد. وي نيز بي معطلي به سمت من آمد و سيلي محكمي در گوشم نواخت. دلم شكست و بي اختيار شروع به گريه كردم. در همين اثنا مرحوم جعفري كه تازه وارد سالن شده بود، مرا ديد و به طرفم آمد. با مهرباني دستش را بر روي سرم گذاشت و علت گريه ام را پرسيد.

ماوقع را برايش تعريف كردم. صورتش از خشم برافروخته شد و به طرف آن مرد رفت. دو سيلي محكم در گوشش زد و گفت: امشب تو را اين جا نبينم. بعد از من پرسيد كه آيا شام خورده ام يا نه و من با اشاره ي سر جواب منفي دادم. فورا دستور داد برايم ساندويچ و ليموناد آوردند. در حين خوردن ساندويچ، مردي كه كنارم نشسته بود، اسمم را پرسيد و چند دقيقه بعد كـارتي به من داد كه با خطـي خــوش بر روي آن نوشته شده بود: " تا وقتي محمد علي جعفري زنده است، صاحب اين كارت مي تواند برنامه هاي او را به رايگان تماشا كند".

آن شب نمايش را در رديف اول تماشا كردم. پس از پايان نمايش، مرحوم جعفري مرا با اتومبيل خود به منزل رساند. روحش شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:5  توسط رضا سياري  | 

روزي چرچيل در اوج مبارزات انتخاباتي، مشغول سخنراني بود كه فردي با سر و وضعي ژوليده وارد سالن شد و در رديف اول نشست.

وي در اثناي سخنان چرچيل، مدام حرف او را با سوالات بي معني قطع مي كرد و باعث مي شد رشته ي كلام از دست سخنران خارج شود؛ اما چرچيل كه نمي خواست به كم تحملي و بی صبری متهم شود، با صبر و طمانينه به سوالات وي پاسخ مي گفت و مترصد فرصتي بود تا جواب مناسبي به او دهد.

دقايقي بعد، بحث به مساله ي لزوم اخذ ماليات و نحوه ي دریافت آن رسيده بود كه اين فرد دوباره به ميان سخنان چرچيل پريد و گفت: لطفا بفرماييد من كه بچه ندارم، چرا بايد ماليات آموزش و پرورش بدهم؟ چرچيل با لحنی جدي گفت: به همان دليل كه شما پول آب مي دهيد، اما هرگز به حمام نمي رويد و حتي دست و صورت خود را هم نمي شوييد!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:14  توسط رضا سياري  | 

روزي عده اي از تحصيلكردگان فرنگ، مهمان استاد محمد غفاري (كمال الملك) بودند. سخن از فرهنگ و تمدن پيشرفته ي اروپا بود و هر كس سعي مي كرد در تمجيد از تمدن درخشان مغرب زمين و بيان پيشرفت هاي صنعتي آن ديار، گوي سبقت را از ديگري بربايد. اما استاد ساكت بود و فقط به رسم ادب، تبسمي بر چهره اش نشانده بود. لحظاتي بعد يكي از مهمانان كه به قول خودش پس از چند سال سكونت در اروپا، تازه معناي زندگي را فهميده بود، خطاب به استاد گفت: من هرگز نمي توانم مدتي را كه در ايران بودم، به حساب عمر مفيدم بگذارم. زندگي در اين مملكت عقب مانده، كه مشتي انسان بي عار و تن پرور را در خود جاي داده است، عذابي اليم و مرگي تدريجي است؛ مخصوصا براي تحصيلكردگان و هنرمندان كه دردها بيشتر احساس مي كنند. معتقدم حيف است هنرمند چيره دستي مثل شما بيش از اين عمر خود را در اين جهنم بگذراند ...

استاد كه تا آن وقت ساكت بود، به رسم هميشگي از حضار اجازه ي سخن خواست و چنين گفت: مهمانم هستيد و حرمت مهمان بر ميزبان واجب است. تا اين لحظه نيز به پاس احترام شما سخني نگفتم و اعتراضي نكردم. اما اكنون كه خودتان خواستيد، بگذاريد واقعيتي را آشكار سازم. مادر سالخورده اي دارم كه سال هاست افتخار خدمت گزاري اش را دارم. مادري كه پير است، شكسته شده است، زيبا نيست، ضعيف و ناتوان است، سواد خواندن و نوشتن ندارد. حتي كارهاي يوميه اش را هم نمي تواند انجام دهد. بنيه ي مالي هم ندارد و من شرمسار، هزينه ي زندگي اش را تقديم مي كنم.

تمام آن ايراداتي كه شما در اين مدت از وطن من گرفتيد، مادر من هم دارد. ولي آيا من مي توانم يك دختر زيبا و سراپاكامل اروپايي را به جاي مادر پذيرفته و احساساتي را كه نسبت به مادر دارم از او سيراب شوم؟ حاشا كه نه! من هرگز نمي توانم آن دختر اروپايي را به جاي مادر بپذيرم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:24  توسط رضا سياري  | 

روزي جرج واشنگتن، نخستين رييس جمهور ايالات متحده، در حال عبور از خياباني بود كه مي بيند چند كارگر مشغول بالا بردن يك تير چراغ برق هستند. تير چوبي سنگين بود و كارگران در آخرين مراحل، در بالا بردن تير، ناكام مي ماندند. سركارگري هم كه آنجا بود، به جاي كمك كردن، دست هايش را به كمر زده بود و مرتبا به آن بيچاره ها دستور مي داد. واشنگتن كه اين صحنه ها را مي بيند، از اسب پياده شده و به سركارگر مي گويد: فكر نمي كنيد اين كارگران با كمك شما راحت تر بتوانند كار را انجام دهند؟

سركارگر در جواب وي پوزخندي زده و مي گويد: مرد حسابي! مگر من عمله ام كه به آنها كمك كنم؟! با شنيدن اين حرف، واشنگتن اسب خود را به درختي بسته و مشغول كمك به كارگران مي شود. با كمك او كارگران تير را بالا برده و در جاي خود مستقر مي كنند. پس از پايان كار، واشنگتن ضمن اداي احترام نظامي، به سركارگر مي گويد: آقاي سركارگر! من جرج واشنگتن، رييس جمهور ايالات متحده هستم. اميدوارم باز هم بتوانم به شما كمك كنم. پس از رفتن واشنگتن، سركارگر حسابي شرمنده مي شود و به كارگران مي گويد: "امروز ريس جمهور درس بزرگي به من داد".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 19:34  توسط رضا سياري  | 

سال ها پیش فردی برای انجام ماموریتی اداری عازم اروپا شد. پس از چند هفته، کار او در آن جا به پایان رسید و آماده ي بازگشت به وطن گرديد. اما پیش از پرواز، به اداره ی پست رفت تا تلگرافی برای همسرش بفرستد. او پس از تهیه ی متن تلگـــــراف هزینه ی آن را از متصدی باجه جویا شد. متصدی خــــرج تلگراف را گفت؛ ولی فرستنده به اندازه ی کافی پول خارجی نداشت و به ناچار از متصدی خواست تا عبارت "عشق تو" را از متن حذف کند. دختری که پشت باجه بود، به محض شنیدن این درخواست، کیف خود را باز کرد و مقداری پول روی پیشخوان گذاشت و گفت: من هزینه ی "عشق تو" را می پردازم؛ زیرا خانم ها نیاز دارند که این کلمه را از شوهران شان بشنوند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:6  توسط رضا سياري  | 

آقای مهدی اخوان ثالث در کتاب "سفرنامه ی قبله ی عالم" از قول ناصرالدین شاه قاجار مطالبی را نقل می کند که بیانگر اوج بی اطلاعی و افکار خام دولتمردان ایران در عهد قاجار است. بخشی از این سفرنامه را که به زبان شیرین و جالبی نوشته شده است، برای مطالعه ی شما انتخاب کرده ام:

يكشنبه نهم رجب المرجب از سال جاری، يعني سيچقان ئيل تركي، با استاد حسين مشتمالچي باشي و ديگر عمله ی حمام همايوني در پاريس، معظم بلاد و عاصمه ی فرانس، پيش از ظهر به حمام رفتيم. از حمام‌های اينجا تعريف ها شنيده بوديم؛ مع التعجب نه در سربينه و نه در نمبره ی خصوصي ما كه خلوت خلوت بود، از اهالی پاريس احدی ديده نشد؛ چون مي خواستیم با اهالی محل و بوميان فرانس قدری فرانسه صحبت كنيم، جز مترجم همايون همصحبتي نبود كه ناچار چند كلمه با او به فرانسه صحبت كرديم. مردك احمق با اين همه پول كه از اين بابت مي‌گيرد، گذشته از تيول و سيورغال نمي‌داند واجبی و سنگ پا و لنگ زير سر و حتي مشتمال را به فرانسه چه مي‌گويند.

الغرض: شنيده بوديم اينجا زن و مرد با هم به حمام مي‌روند و از طرف امپراتور و دولت و علمای اعلام هيچ ممانعتی نيست و همچنين شنيده بوديم كه حتي بچه‌های هشت نه ساله ی فرانس هم مثل بلبل فرانسه حرف مي‌زنند؛ البته بدون لكنت و لهجه ی مخلوط اجنبي كه مي‌گويند ما كمی داريم.

باري مي‌خواستيم امتحان كنيم ببينم آيا اين امور صحت دارد يا مترجم همايون مثل اغلب حرف هایی كه مي زند از خودش در آورده و في الواقع این امر افسانه ی واهی افواهی است.

الغرض:در نمبره ی ما كه احدي از اهالي خرد يا کلان زن يا مرد ديده نشد؛  گويا قبلا نوكرهاي ما از قبيل صدراعظم و رئيس الممالك و سپهسالار و حاجي امام جمعه و غيرهم كه جزو ملتزمين ركاب آفتاب انتساب ما به فرانس آمده‌اند، حمام را قرق كرده بودند كه خدای نكرده چشم زخمي به وجود مبارك و ميمون ما نخورد.

استاد حسين مشتمالچی باشی كه با او هم در ضمن مشتمال به فرانسه اوامري صادر مي فرموديم و بيچاره حيران و هاج و واج مي‌شد و همين اسباب انبساط خاطر همايون ما بود. الحق مشتمال مبسوط و مضبوطي عرض كرد. بعدا قدري هم دراز كشيديم: يعني به عز عرض سمع مبارك ما رسانيدند كه گويا علي العاده مختصر چرتی هم زده باشيم، از قرار در حدود سه چهار ساعت، اگر چه خود ما ملتفت اين فقره چرت مختصر نشده ايم مترجم همايون چرت قيلوله ی توی حمام را نمي‌دانست به فرانسه چه مي‌گويند. مرده شورش ببرد كه حرام مي‌كند نانی را كه ازين راه مي‌خورد.

مردكه ی بي‌شعور نفهم. ازين بابت به او مختصری اوقات تلخی كرديم و قدری حرفهای نامربوط زديم مخصوصا سربينه نمبره ی مخصوص جلوی عده‌ای از عمله ی حمام به فارسی و فرانسه به او فرموديم مردكه ی قرمدنگ هيچمدان پفيوز كه شايد تأديب شود.

بيچاره خيلی ناراحت و خجل شد و با شفيع آوردن مترجم حضور اعنی مؤدب الدوله موسيو ريشار خان مترجم همايون با قسم و آيه به پير و پيغمبر و به جقه و سر مبارك ما مي‌گفت اصلا و ابدا مطلقا چنين لفظ و معنایی در لسان فرانس وجود خارجی ندارد.

با حيرت بسيار و تأكيد موسيو ريشار خان - كه از بوميان فرانس است - كمي باور كرديم. اما چه طور ممكن است با اين همه اختراعات و ترقيات و قطار ماشين دودی و آيروپلان و غيره براي چرت قيلوله ی توی حمام در لسان فرانس لفظی و كلمه ای نباشد.

اگر اينطور باشد كه مترجم همايون مي‌گويد، مع تأييد مترجم حضور كه اهل فرنگ است و اهل البيت ادری بما في البيت، في الواقع لسان ناقصی است اين لسان.

الغرض: استحمام مفيد ميمنت تأييدی بود. وقتي از حمام درآمديم سربينه ی خودمان را در آينه قدری تماشا كرديم. خودمان از خودمان فی الواقع خوش مان آمد ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:3  توسط رضا سياري  | 

تي شــــــــرتي را كه از حـــــراجي هاي ميـدان انقلاب خريده بودم، پوشيدم و پاهــــاي بدون جورابم را به زور داخل كفش هاي كتاني ام كردم و راه افتادم.

اصولا من معيارهاي خاصي در زندگي دارم و به لباس پوشيدن زياد اهميت نمي دهم؛ چون از قديم به ما گفته اند "نه همين لباس زيباست نشان آدميت" و تاكيد كرده اند" تن آدمي شريف است به جان آدميت".

الغرض: قراردادم داشت تمام مي شد و بايد تا آخر هفته خانه ي جديدي پيدا مي كردم. البته، اين مساله ي پيدا كردن خانه از آن دست كارهايي است كه اعصاب پولادين مي خواهد؛  اما بالاخره خانه كه برنج و گوشت و مرغ و تخم مرغ نيست تا بتوان از خير آن گذشت؛ بلكه طبق نظرات جناب مازلو، از ملزومات اوليه ي زندگي است!

اولين بنگاه مسكن را كه ديدم، چپيدم تو و سلام كردم. يارو كه داشت مسابقه ي پرسپوليس- برق شيراز را تماشا مي كرد، به جاي جواب دادن، يك مشت تخمه ي آفتابگردان داخل دهانش ريخت و گفت: امر!

هر كس ديگري جاي من بود، حسابي يكه مي خورد؛ اما من كه در امر پيدا كردن خانه 12 سال و اندي تجربه دارم، مي دانستم كه اين برخورد، از معدود برخوردهاي خوبي است كه ممكن است در يك آژانس مسكن با آن مواجه شد. براي همين خوشحال شدم و گفتم: يك آپارتمان 40 متري مي خواستم!

يارو بدون اين كه سرش را برگرداند، در حالي كه پوست تخمه ها را به طرف ميز تف مي كرد، پرسيد: چه قدر داري؟

با لحني آرام و در حالي كه سعي مي كردم دست هاي مشت كرده ام روي خط دوخت شلوارم قرار گيرد، گفتم: من از نرخ ها باخبرم. شما شرايط موردها تون رو بفرماييد!

تا اين جمله از دهانم خارج شد، يارو كه تا چند لحظه پيش خيلي آرام و بي خيال برخورد مي كرد، يك دفعه از جا كنده شد و گفت: ببين عمو! ما نه اينجا بيكاريم نه حوصله داريم 2 ساعت براي جنابعالي فايل بخونيم. مي گي چقدر داري يا نه؟!

با نگراني و اضطراب گفتم: 14 تومن پيش دارم، اجاره هم مي تونم بدم!

پوزخندي زد و پرسيد: چند نفري؟

گفتم: تنهام! ...

خدا نصيب گرگ بيابان هم نكند! يارو به محض شنيدن اين جمله، خودكارش را روي ميز انداخت و در حالي كه آشكارا دست هايش مي لرزيد، با اشاره به سمت بيرون گفت: داداش بفرما بيرون ... بفرما عمو. ما اينجا آبرو داريم و يك عمر كسب حلال كرده ايم! بفرما آقا!

تا آمدم چيزي بگويم، گفت: تا به 110 زنگ نزدم، زحمت رو كم كن اخوي! بفرما ...

دست از پا درازتر و با اعصابي خرد بيرون آمدم. آخر مگر من چه گفتم كه طرف مي خواست به پليس زنگ بزند؟!

ناراحت و عصبي به سمت نزديك ترين پارك آن منطقه راه افتادم. سيگار كه بلد نيستم بكشم؛ بنابراين يك بسته بادام زميني خريدم تا ناراحتي ام را با له كردن بادام ها زير دندانم خالي كنم. نيم ساعتي كه گذشت، احساس كردم مي توانم دوباره جستجو را آغاز كنم.

خوشبختانه يا بدبختانه، امروزه بر خلاف مسكن، پيدا كردن بنگاه مسكن كار دشواري نيست و در هر خياباني حداقل چند تايي بنگاه مسكن وجود دارند. نگاهي به اطراف انداختم. روبروي پارك، چهار تا بنگاه كنار هم قرار داشتند. به سمت در پيت ترين آنها راه افتادم.

از در كه وارد شدم، صدايي گفت: نداريم!

دورو برم را نگاه كردم ... آقاي مسني بود كه راه خروج را نشانم مي داد!

سلام دادم و ... كه حرفم را قطع كرد و گفت: نداريم آقا! بفرماييد (بيرون)!

داشتم ديوانه مي شدم ... آخر اين چه برخوردي است؟ آن هم با يك استعداد ادبي مملكت كه ممكن است در آينده به نويسنده اي شهير تبديل شده و احتمالا نوشته هايش در مطبوعات هم چاپ شود؟!! حالا مجرد بودن جرم است، ولي اينجا كه من ...

دلشكسته و ناراحت به سمت خانه راه افتادم. در خيالات خود مستغرق بودم كه با فردي شاخ به شاخ شدم و چون "تعادل" نداشتم، خوردم زمين! مردم به حساب اين كه از كارتن خواب هاي پايتخت هستم، به سويم حمله ور شدند و هر كسي سعي داشت با كمك به من، اجر و ثواب اخروي بيشتري ببرد!

بلند كه شدم، ديدم با يك آقاي شيك پوش خيلي با شخصيت و مودب برخورد كرده ام. ( چي فرمودين؟! اختيار داريد! با شخصيت بودن و اصالت خانوادگي اش از كت و شلوار فرانسوي اش معلوم بود)

ناخودآگاه مثل يكي از آيكون هاي ياهو مسنجر رديف دندان هايم در چهره ام نمايان شد و از آن آقاي خيلي محترم معذرت خواهي كردم!

دوباره به طرف خانه راه افتادم ... داشتم به اتفاقات آن روز و بد شانسي ذاتي خودم فكر مي كردم كه ناگهان يك روشنايي در اعماق ذهنم جرقه زد. (بابا بي خيال! حالاخواستم يه جمله ي ادبي استفاده كنم ها!)

بايد هر چه سريع تر خودم را به ميدان امام حســـين مي رساندم؛ اما بليت اتوبوس نداشتم. دوباره يكي از آن جرقه هاي كذايي در ذهنم پديدار شد (يا حالا زده شد) و به سمت ايستگاه اتوبوس هاي بي. آر. تي راه افتادم.

به ميدان كه رسيدم، وارد اولين مغازه ي لباس فروشي شدم و اولين كت و شلوار "طرح ايتاليا" را خريدم. خوشبختانه، به مناسبت اولين روز هفته، كليه ي اجناس با 4/73 درصد تخفيف عرضه مي شدند كه من هم از اين موقعيت استفاده كردم. بعد يك پيراهن، از آنهايي كه قيمت شان فقط 9999 است، خريدم و از يك بساطي كنار خيابان هم يك جفت كفش "طرح تركيه" خريدم. بعد هم به مهدي كه پس از فارغ التحصــيلي در كارگاه پدرش مارك هاي خارجي روي لباس هاي داخلي مي دوخت، اس. ام. اس زدم كه يك مارك "ماركو روسي" برايم بياورد ...

فردا لباس هاي نو را پوشيدم و با يك تاكسي فسفري رنگ، جلوي همان بنگاه اولي پياده شدم. بنگاهي كه من را نشناخته بود، به محض وارد شدنم، از جا كنده شد و تعارف كرد بنشينم! بعد هم سريع چاي و كيك سفارش داد!

بي اعتنا با رفتار و حركاتش و بدون اين كه جواب سلامش را بدهم، گفتم: يك سوئيت مي خواستم!

تا كمر خم شد و گفت: شما جون بخواهيد!

خنده ام گرفته بود ... بي اختيار ياد بيت زيباي استاد سخن، شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي، افتادم كه بيچاره زنده نيست تا ببيند: متاسفانه "همين لباس زيباست نشان آدميت"!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:1  توسط رضا سياري  | 

اين عبارات، جملات قصاري هستند در باب عشق و جواني! گوينده ي دو جمله ي نخست مشخص نيست؛ اما گوينــده ي چهار جملـــه ي بعدي را در مقابل شان ذكر كرده ام.

 

عشق همانند پازل است: وقتي عاشـــــــق هستيد، همه چيز سرجاي خود است. اما وقتي دل تان مي شكند، همه چيز به هم مي ريزد و مدتي طول مي كشد تا هر قطعه اي سرجاي خود قرار گيرد.

 

عشق، هرگز از بين نمي رود؛ زيرا اگر دو طرفه هم نباشد، محبتي كه نثار طرف مقابل تان مي كنيد، به سوي خودتان باز مي گردد؛ دل تان نرم شده و روح تان صيقل مي يابد.

  

در رياضيات عشق، يك به اضافه ي يك، برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر است با هيچ. (ميگنون مك لالگين)

 

عشق با لبخند آغاز مي شود، با بوسه جان مي گيرد و با اشك پايان مي يابد. (واشنگتن ايروينگ)

 

اگر عشق را از جهان برگيرند، دنبا به گورستان تبديل مي شود (رابرت براونينگ)

 

قلب، تنها وسيله اي است كه شكسته اش هم كار مي كند. (تي. اي. كالم)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:35  توسط رضا سياري  | 

روزي وينستون چرچيل براي ايراد يك نطق انتخاباتي مجبور بود به ساختمان راديو برود. به همين منظور اتومبيلي كرايه مي كند. وقتي مقابل ساختمان بي. بي. سي مي رسند، چرچيل به راننده مي گويد: آقا! من نيم ساعت در اينجا كار دارم. مي توانيد منتظر من شويد؟!

راننده كه چرچيل را نشناخته بود، پاسخ مي دهد: ببخشيد قربان! متاسفانه نمي توانم منتظرتان شوم؛ امروز قرار است چرچيل از راديو سخنراني كند و مي خواهم براي شنيدن سخنان وي به منزل بروم.

چـرچــــــيل كه از شنيدن اين حرف بسيار شادمان شده بود، به بهانه ي انعام، معادل دو برابر كرايه به راننده پول مي دهد.

اما راننده كه با ديدن پول ها از خود بي خود شده بود، فرياد مي زند: چرچيل كيه قربان؟! من منتظر مي شوم شما برگرديد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:17  توسط رضا سياري  | 

استاد محمود حكيمي در كتاب ارزشمند "هزار و يك حكايت تاريخي" از قول يكي از دوستانش مي نويسد: "روزي به دوستي گفتم: در مجلسي بوديم و فلاني داشت غيبيت تو را مي كرد!

آن دوست بلافاصله گفت: پدرش را در مي آورم!

مدتي گذشت و من واكنش خاصي از وي نديدم. يك روز كه مهمان من بود، به شوخي گفتم: تو كه ادعا مي كردي پدر "فلاني" را در مي آوري؛ چه طور تا حالا كاري نكردي؟!

دوستم تبسمي كرد و گفت: چرا! پدرش را در آوردم!!

با تعجب پرسيدم: چه طور؟! پس چرا ما چيزي نديديم؟!

آن دوست با طمانينه اي كه خاص خودش بود، پاسخ داد: وقتي كسي غيبت مرا مي كند يا مرا فردي نالايق جلوه مي دهد، من به جاي واكنش هاي احساسي، سعي مي كنم ايرادات خود را برطرف كنم ... دانشم را افزايش مي دهم و معلوماتم را تكميل مي كنم. بيشتر مطالعه مي كنم و  يك مقاله ي خوب می نويسم يا اگر فرصت داشتم، كتابي ترجمه می كنم ... با اين كارها، خواهي نخواهي پدرش درمي آيد!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:41  توسط رضا سياري  |