دست در دست هم در كنار هم قدم بر مي داريم و من به اتفاقات خوب گذشته مي انديشم
اتفاقاتي كه ما را در مسير هم قرار داد
گاهي فكر مي كنم حتما كار خوبي انجام داده بودم يا كسي برايم نيكي طلب كرده بود
كه تو در مسيرم قرار گرفتي
به خوبي ها و زيبايي هايت فكر مي كنم كه مرا لبريز از شور و اميد مي كند
صداي دلنواز و چهره زيبايت برايم مجسم مي شود و روح و روانم صيقل مي يابد
تو هديه هاي خوب زيادي به من داده اي
اما بهترين هديه را روزي دادي كه پذيرفتي همسر من باشي
مي خواهم از شيرين ترين لحظات زندگي ام برايت بگويم
از روزهايي كه با عطر نفس هاي عاشقانه تو بيدار مي شوم
از لحظه هايي كه دستان زيبا و پر مهرت را در دستانم مي فشارم
و صداي تپش هم زمان قلب هايمان را با تمام وجود احساس مي كنم
و به اين مي انديشم كه فقط در كنار تو مي شود چنين احساس زيبايي داشت
اكنون مي فهمم چرا شكسپير نمي توانست عشق خود را با يك روز تابستاني مقايسه كند
زيرا مي توان از دام چنين زيبايي هايي گريخت، اما گريختن از زيبايي هاي تو امري است محال
هر يك از زيبايي هاي ظاهري و دروني تو كافي است كه انسان را شيدا، شيفته، و مسحور سازد
و چه خوشبختم من كه "فارغ از ماجرا نيستم" و با تمام وجود دوست دارم اسير حلقه "دام بلا" باشم
معلم به مثابه بهار است كه جوانه هاي سبز را از دل خاك تيره مي روياند و همانند يك مادر، تا به ثمر رسيدن فرزندش، با دقت و وسواس از آن مراقبت و پاسداري مي كند.
معلم تابستان است و با گرماي حيات بخش خود، شور و شوق يادگيري را در فراگيرانش بر مي انگيزاند و تلمذ و شاگردي را برايشان شيرين تر و دلپذيرتر مي سازد.
معلم پاييز است و با درس هاي هزار رنگ اش، كلاس درس را دوست داشتني تر و شادتر مي كند.
و بالاخره، معلم زمستان است كه براي داشتن بهاري خنك و تابستاني پرمحصول، همچو برف مي بارد.
معلم عزيزم!
تو فرشته اي! فرشته اي براي تمام فصول ...
دوست داشتم مثل تو باشم: لبريز از احساس و عاطفه، سرشار از مهر و عطوفت، پركار و پرانرژي، دلسوز و صبور.
معلم عزيزم!
دوست دارم دانه هايي را كه سال ها پيش كاشتي و اكنون به نهال هايي زيبا و سرسبز تبديل شده اند، ببيني. مي خواهم قلب هاي لبريز از مهر و محبتي را كه پرورش دادي، به تو نشان دهم تا بداني شوق خدمت به انسان ها را تو در دل آنها كاشتي.
معلم عزيزم!
پس از سال ها دوست دارم اين بار من تكليفي به تو بدهم. دوست دارم باور داشته باشي خاك پايت توتياي چشمم است، مي خواهم بداني چه گوهري برايم هستي و مي خواهم به همه بگويي چه ارزشي براي شاگردانت داري ...
عزيزم! روزت مبارك
من عاشقم! عاشق همه چيزهاي دوست داشتني، عاشق همه مخلوقات و آفريده هاي خدا.
اما در ميان اين همه آدم و اين همه چيزهاي دوست داشتني، كسي هست كه بيشتر از هر كس ديگري دوستش دارم. او بزرگ ترين دلخوشي من در اين دنياست. او به من شوق زيستن مي دهد، شور كار كردن مي بخشد و وجودش باعث مي شود از چيزي خسته نشوم.
او حس شيرين خوشبختي را به من هديه داده است، زندگي را برايم معنا كرده است، گذشت و فداكاري را به من ياد داده است و در يك كلام، "عشق" را به من ارزاني داشته است.
او همسرم است و من عاشق او ...
عزيزم!
مي داني كه من مرد فوق العاده اي نيستم. نه موهاي لختي دارم كه زمان راه رفتن پريشان شوند، نه چهره اي دارم كه تو را ياد شواليه ها يا پهلوانان بيندازد.
چشم هايم نيز گاهي سياه است، گاهي قهوه اي! گاهي هم از پشت عينك اصلا ديده نمي شوند!
اما دستان مهرباني دارم كه مي تواني به آنها تكيه كني. دستاني كه به عشق تو چگونه "پرواز كردن" را ترجمه مي كنند يا بر تخته سياه مدرسه درس عاشقي مي نويسند.
و هر از گاهي، مثل امروز، به عشق تو، به ياد تو و براي تو، شعري را كه سروده ام يا قطعه اي را كه نوشته ام، بر صفحات وب حك مي كنند تا جاودانه شود.
از تو ممنونم كه مرا به همين سادگي كه هستم، دوست داري ...
دانه هاي سفيد برف نويد تولد كسي را مي دهند: تولد كسي كه مهر و وفا و عشق و صفا را باهم برايم معني كرد ...
در آستانه تولدت، صميمانه ترين درودهايم را تقديم تو مي كنم: تويي كه فكرت اندوه از سينه ام مي زدايد و ديدارت گره از چهره ام مي گشايد ...
مي داني همه زندگي ام هستي؟ مي داني زندگي را تو برايم زيبا كردي؟
فقط يك سال است از نزديك مي شناسمت، اما از همان روز كه به دنيا آمدي، خدا عشق تو را مثل رازی در قلبم نهاد ...
در اين سال ها، در كنارت نبودم، اما عشقت در دل و جانم بود ...
می دانستم یکی مثل تو به این دنیا آمده و جايي همين اطراف است و این دل من است که خودش مي داند چگونه بايد تو را پيدا كند ...
لحظه به دنیا آمدنت لحظه شکفتن غنچه ای بود در میان گل برگ های سرخ قلبم که باغ وجودم را گلستان كرد ...
تولدت مبارك!
كمتر كسي باور مي كرد كه يك آشنايي ساده به عشقي آتشين تبديل شود، اما آتش عشق ميان ما روز به روز شلعه ور تر شد و گرماي آن زندگيمان را پر حرارت تر كرد ...
برق چشمانت آرامش را به من هديه مي دهد و خنده هايت آنقدر زيباست كه چيزي در دنيا نمي تواند جاي آن را بگيرد ...
ما يكديگر را دوست داريم و به هم ايمان داريم و شايد به همين دليل است كه سختي هاي راه را يكي پس از ديگري پشت سر گذاشتيم و خواهيم گذاشت ...
اكنون كه عشق ما از دوست داشتن هم فراتر رفته است، مي خواهم احساسم را با كلمات به گوش تو برسانم و به تو قول دهم كه هميشه در كنارت خواهم بود، محكم تر و استوارتر از هميشه ...
مدتي است عاشق باران شده ام! آخر مرا ياد تو مي اندازد! تويي كه مثل باران بر مي باريده اي، تويي كه حرف هايت مثل باران بر شيشه زلال قلبم مي نشيند، تويي كه بوي باران مي دهي و تويي كه خود باراني: باران رحمت خدا.
تو باراني! باراني كه با ترانه، با گهرهاي فراوان، مي خورد بر بام خانه! خانه دل!
آري! تو خود باراني كه رايحه دلنشين مزرعه هايي را كه يادآور دوران شيرين كودكي است، برايم هديه مي آوري.
دوستي مي گفت: ساحل دلت را به خدا بسپار تا بهترين قايق را برايت بفرستد. من هم چنين كرده بودم و روزي كه تو را ديدم، بهترين زورق دنيا در مسيرم قرار گرفته بود ...
هرگز از من دور نبوده و هميشه با من مهربان بوده اي. مهرباني ات را مي ستايم ...
دل تو درياست و دل من خانه تو ...